تبليغاتX
فریان
نقاشي ! چهارشنبه 15 مهر1388 16:26

 

تا حالا به اين فكر كردي كه در آينده، وقتي ازدواج كردي، وقتي مستقل شدي، وقتي پدر يا مادر شدي چند تا نقش بر عهدته كه بايد انجام بدي.

اگر پسر باشي، توي همين خانواده اي كه همين الان هستي احتمالا اين نقشا رو داري: نقش پسري، نقش برادري، نقش فرزند ارشد خانواده، نقش پسر خاله اي، پسر عمه اي، پسر دايي اي، پسر عمويي، نقش نوه اي براي پدر و مادر بزرگت، نقش خواهر يا برادر زادگي براي خاله ها و عمه ها و دايي ها و عمو ها ...

اگر دختر باشي هم همه اين نقشا رو با توجه به جنسيتت داري. مثلا: نقش خواهري، دختري، دختر خاله اي و دختر عمويي و .......

مي بيني... هنوز هيچ چي نشده كلي نقش داري. تا حالا بهش فكر كرده بودي؟

تا حالا فكر كرده بودي كه طرف هاي نقشت، مثل پدرت، مادرت، خالت و همه طرف نقشايي كه بالا گفتم، ازت يه انتظاراتي دارن؟ آيا تا حالا از پس انجام اين همه نقش براومدي؟

حالا يه قدم جلو تر بريم. فرض كن كه ازدواج كردي. يه عالمه نقش ديگه به نقشايي كه داشتي اضافه ميشه.

فرض كن كه دختر باشي و ازدواج كني. نقش همسري براي شوهرت، نقش مادري براي بچه هات، نقش خاله اي براي خواهرت زاده هات، نقش عمه اي براي برادر زاده هات، نقش زن برادري براي خواهراي شوهرت، نقش عروس براي پدر و مادر شوهرت، نقش زن دايي اي براي خواهر زاده هاي شوهرت و نقش زن عمويي براي برادر زاده هاي شوهرت و .......

پسرم باشي همين داستان برات برقراره.

حالا چي؟ تا حالا به اين فكر كرده بودي كه با اين همه نقش جديدي كه در انتظارته چيكار بايد بكني؟ براشون برنامه اي داري؟

تازه اينا همه نقشاي فاميليه. نقشاي غير فاميلي هم داري. نقش دوستي براي دوستت، نقش شاگردي براي استادت، نقش دانشجويي براي دانشگاهت، نقش كارمندي براي رئيست، نقش رئيس براي كارمندات، نقش همكاري براي همكارت، نقش همسايگي براي همسايه هات.

به اينا هم فكر كرده بودي؟

يه نقش مهم ديگه هم داري: نقش يه شهروند سالم براي شهرت.

مي بيني..... اگه بخوايم بهشون توجه كنيم، تمام وقت زندگيمون رو مي گيرن، توشون غرق ميشيم و وقت نمي كنيم به هيچ چيز ديگه اي فكر كنيم !

نمي دونم... آيا بايد واقعا در مورد اين همه نقش بيشماري كه داريم، فكر كنيم؟ آيا بايد روي تك تك اونا وقت بزاريم و رفتارمون رو متناسب با اون نقش تغيير بديم؟

نمي دونم... شايد اگه توي هر شرايطي، خودمون باشيم و رفتار طبيعي خودمون رو انجام بديم، همه نقشا خوشون به درستي ايفا بشن.

البته شايدم نشن !!!

و اگه نشن، خيلي بد ميشه. اگر هم بشن، عالي ميشه !

شايد بايد فقط خودمون باشيم و رفتار طبيعي خودمون رو انجام بديم.

شايدم بايد در موردشون فكر كنيم.

 


نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت |

آشوب وار یکشنبه 29 شهریور1388 23:43

نمودار مربوط به آزمایش لورنز که بعد ها منجر به پیدایش نظریه آشوب شد.

 

صبح دو دقیقه دیرتر از همیشه راه افتادم. وقتی رسیدم به ایستگاه، اتوبوس رفته بود. مجبور شدم تا حركت اتوبوس بعدی یه ربع بشینم تو اتوبوس. توی همون یه ربع ترافیك صبح  شروع شد و اتوبوسم كلی توی ترافیك گیر كرد. وقتی به كلاس رسیدم، نیم ساعت ازش گذشته بود. منی كه همیشه 10 دقیقه قبل از شروع كلاس می رسیدم حالا نیم ساعت هم تاخیر داشتم. توی همون نیم ساعت استاد حضور غیاب كرده بود و من غیبت خوردم. من فقط دو دقیقه دیرتر از همیشه راه افتاده بودم.

یكی از قدیمی ترین دوستام، بعد از عید از زمان درس خوندنش كم كرده بود. انقدر خونده بود كه دیگه بریده بود. دیگه اصلا می خواست نخونه. خیلی خسته شده بود و سه ماه مونده به كنكور، براش مثل سه سال بود. كنكورشو داد. با رتبه ای كه آورده بود، پزشكی كه عاشقش بود قبول نمی شد. تصمیم گرفت یه سال دیگه بخونه. هر چی بهش گفتم یه رشته ای بزن قبول شی بری دانشگاه گوش نكرد. گفت فقط پزشكی. امسال برای بار دوم كنكور داد. بازم با رتبه ای كه آورد و انتخاب رشته ای كه كرد، هیچ جا قبول نشد. فقط دانشگاه آزاد علوم تحقیقات رشته ژنتیك قبول شد. بهش گفتم برو، گفت بابام پول نداره، نمیرم. حالا باید دو سال بره سربازی. بعدش میخواد بخونه و دوباره، نه، سه باره كنكور بده. معلوم نیست قبول بشه یا نشه. اگه همون سال اول،‌ بعد از عید هم مثل قبل از عید خونده بود، دانشگاه رفتنش حداقل چهار سال عقب نمی افتاد. چهار سال از عمرش تلف نمی شد. اون فقط دو ماه قبل از عید رو  اونم یه مقدار از ساعت درس خوندنش كم كرده بود.

خیلی خجالتی بود. اصلا روش نمیشد توی روی دخترا نگاه كنه. همیشه به من می گفت من نمیدونم این پسرا با چه رویی به دخترا تیكه میندازن. من اگه بمیرم هم روم نمیشه همچین كاری بكنم. بعد از چند سال كه همدیگه رو دیدیم گفت یه روز یكی از دوستام گفت اینجوری كه نمیشه مثل عقب مونده ها زندگی كنی. الان قرن بیست و یكمه. آدم همون جور كه باید با پسر دوست باشه، باید با دخترا هم دوست باشه. تو برای اینكه خجالتت بریزه، یه دختری رو انتخاب كن و برای تمرین هم كه شده برو و سعی كن بهش شماره بدی. بعد كه بهت زنگ زد، یواش یواش باهاش صمیمی شو. دوستم می گفت فكر كنم الان این دختره كه باهاشم، دهمی یا یازدهمین دوست دخترم باشه. من هنوز باور نمی كردم كه این همون آدمی باشه كه از نگاه كردن تو روی دخترا خجالت می كشید. اون، فقط برای تمرین، به یه دختر شماره داده بود.

وقتی كه دانشگاه قبول شدم و فهمیدم نیمسال دومم، تصمیم گرفتم اون شیش ماهی كه تا دانشگاهم مونده رو برم سر كار. چه چیزایی كه ندیدم، چه دعواها كه نكردم،  چه تجربه ها كه به دست نیاوردم، چه مسیر هایی كه یاد نگرفتم، چه وقتی كه تلف نكردم و ... ولی وقتی اومدم دانشگاه،‌ وقتی الان كه ترم چهارمم داره شروع میشه به اون موقع فكر می كنم، می بینم چه دنیایی بود. نمی تونم بگم بد بود یا خوب. نمی تونم بگم دوست دارم دوباره تكرار شه یا نشه، فقط می تونم به خاطراتی كه ازش برام مونده فكر كنم و بهش لبخند بزنم. من فقط، نیمسال دوم قبول شده بودم.

 

نظریه آشوب توی یه خط میگه كه : یه تغییر بسیار جزئی و كوچیك كه ممكنه ما اصلا به حسابش نیاریم، باعث تغییر بسیار عظیمی در نتیجه مورد انتظار ما میشه.

زندگی ما بر چرخ نظریه آشوب می چرخه. تغییرات خیلی خیلی كوچیكی كه ما هیچ وقت حتی وقتمون رو صرف فكر كردن بهش نمی كنیم، آنچنان نتیجه كار رو تغییر میده كه ما باورمون نمیشه. وقتی كه به نتیجه ای كه مورد انتظارمون بوده نمی رسیم، برمی گردیم و بررسی می كنیم ببینیم كجاها رو اشتباه كردیم. همیشه فكر می كنیم كه یه اشتباه خیلی بزرگی باید مرتكب شده باشیم كه نتیجه صد و هشتاد درجه با اون چیزی كه ما انتظار داشتیم، فرق داره. اما یه تغییر جزئی توی برنامه یا رفتارمون باعث این تغییر بزرگ میشه.

امروز توی فیلمی یه جمله شنیدم كه منو مصمم كرد این مطلبی رو كه چند روز بود داشتم می نوشتمش، كامل كنم. اون جمله این بود:

تو جزئیات رو درست انجام بده، كلیات خودش درست از آب درمیاد. مثلا وقتی می خوای آش درست كنی، باید سبزیشو خوب پاك كنی، نخود و رشته و نمك و ... رو به اندازه بریزی. بزاری رو گاز تا خوب جا بیفته. اینا همه جزئیاته. وقتی تو اینا رو خوب انجام بدی، كلیات كه همون آشه، خوب در میاد.

 

توضیح: راجع به نظریه آشوب یه مطلب مفصل در نشریه شماره 2 ندا نوشتم كه بعد از چاپ شدنش، تو وبلاگم هم می نویسم. فعلا در اینجا، برای روشن شدن منظورم، به همون تعریف دو خطی اكتفا می كنم.

 

 

 

نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت |

بی عنوان چهارشنبه 18 شهریور1388 20:30

 

نسل گل این بار هم از خار، ضربت می خورد
صبح ایمان از شب کفار، ضربت می خورد

 

بعد از این معیار عشق و نفرتی در کار نیست
از کف اغیار، فرق یار ضربت می خورد

 

خاک را در می نوردد لشکر کابوس و جهل
تا قیامت دیده ی بیدار، ضربت می خورد

 

طبق معمولی که در تاریخ نا معمول نیست
نص حق از ظن و از پندار ضربت می خورد

 

روشنایی بخش هستی، آبروی آفتاب
با شبیخونی سیه رفتار، ضربت می خورد

 

قلب نیشابور امکان غرق آتش می شود
عالمی عطار از تاتار ضربت می خورد

 

سرخ افشا می شود راز دو عالم، دین و داد
گنج دانش، مخزن الاسرار ضربت می خورد

 

راز این وارونگی شد مایه ی بُهتی ستُرگ
آسمان از خاک بی مقدار ضربت می خورد؟!

 

باغ ما کم خونی گل دارد و فقر نگاه
نرگس بیمار چون بسیار ضربت می خورد

 

بی جهت عالم به سمت و سوی ویرانی نرفت
خانه ویران است چون معمار ضربت می خورد

 

                                                                                                  ( سید حسن حسینی )

 

 

نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت |

لطف الهي، بكند كار خويش چهارشنبه 4 شهریور1388 22:35

 

 

مي خوام برم باشگاه بدنسازي. مي خوام هيكلمو هفتي كنم. سينه هاي برجسته، بازو هاي كلفت، سرشونه ها پهن و شكم شيش تيكه. آدم بايد ورزش كنه. ورزش براي سلامتي خوبه و در ضمن هر آدمي بايد تلاش كنه كه هيكل قشنگ و سالمي داشته باشه.

مي خواهم برم سولاريوم پوستمو برنزه كنم. اصلا هم برام مهم نيست كه چقدر ضرر داره. من مي خوام پوستم برنزه بشه. به نظر من هيچ اشكالي نداره آدم خودشو به اون صورتي كه دلش مي خواد درآره. منم مي خوام برنزه بشم.

برنامه چيدم كه هر هفته برم سينما. هيچ فيلم تازه اكران شده اي نبايد از ديد من پنهون بمونه. همه رو بايد برم ببينم. بالاخره آدم به تفريحات سالم هم نياز داره. تازه با ديدن فيلماي مختلف، آدم نسبت به جامعه و مسائل دور و برش ديد تازه اي پيدا مي كنه.

با بچه ها تصميم گرفتيم كه پنجشنبه هاي آخر هفته بريم اطراف تهرون پيك نيك و كوهنوردي و از اين جور كارا. از دركه گرفته تا آهار و تنگه واشي و جاده چالوس. آخه كوهنوردي واسه سلامتي آدم خيلي خوبه. طبيعتم كه روحيه آدمو خوب مي كنه، باعث آرامش من ميشه و تموم طول هفته بعد منو شارژ مي كنه.

من بايد برم كلاس زبان و زبانمو تقويت كنم. توي جامعه امروز اگه زبان بلد نباشي، بهت مي خندن. تازه خدا رو چه ديدي، شايد خواستم برم خارج از كشور زندگي كنم. بايد بتونم اونجا صحبت كنم يا نه؟ به نظر من يكي از مهم ترين كارايي كه بايد بكنم، همينه.

اينا همه خوبن.

اما نمي دونم چرا هيچ وقت، وقت نمي كنم با خداي خودم حرف بزنم. نمي دونم چرا هيچ وقت يادم نمي افته كه به خاطر سلامتيم از خدا تشكر كنم... چرا هيچ وقت به اين موضوع فكر نمي كنم كه ته بي مراميه كه از كسي كه بهت يه لطفي مي كنه، هيچ تشكري نكني، بي توجه از كنارش رد شي و تازه هميشه ازش طلب كار باشي و هر روز به خاطر مشكلاتت اونو سرزنش كني و هر روز سطح توقعاتتو از اون بالا ببري، بدون حتي يه تشكر خشك و خالي. اگه اين شخص دوست صميميت باشه و باهاش چنين رفتاري كني، ديگه تو روت هم نيگا نمي كنه. اما چرا يادم ميره كه خدا، خيلي بيشتر از يه دوست به من لطف كرده؟

اما براي همه چيز و همه كس وقت دارم. اما وقت ندارم با خداي خودم خلوت كنم. وقت ندارم خودمو بزارم جلوي خودم و ببينم چه اشتباهاتي كردم. وقت ندارم خودمو اصلاح كنم. وقت ندارم به پشت سرم نگاه كنم، شايد مي ترسم كوهي از گناه پشت سرم ببينم، براي همين مي ترسم و سرمو بر نمي گردونم. وقت ندارم روي دستورات خدا فكر كنم و سعي كنم اونا رو اجرا كنم. وقت ندارم سعي كنم كه دروغ نگم. وقت ندارم سعي كنم در مورد كسي قضاوت نكنم.

من حوصله ندارم در مورد جملات نمازي كه مي خونم فكر كنم. دوست دارم خودمو بزنم به اون راه. دوست ندارم قبول كنم كه هر روز، ۱۷ بار دارم به خدا ميگم، خدايا من فقط از تو كمك ميخوام باور كن ! حوصله ندارم خودمو مديريت كنم ببينم هر روز اون ۱۷ بار پيماني كه با خدا مي بندم رو به راحتي زير پا ميذارم.

يادم ميره توي كارام به خدا توكل كنم، چون فكر مي كنم پارتي بيشتر به درد من مي خوره تا توكل !

يادم ميره كه نبايد دروغ بگم.

از اول ماه رمضون تصميم گرفته بودم كه توي اين ماه دروغ نگم. اما امروز دو تا دروغ بي خودي گفتم. يادم هم بود كه با خودم قرار گذاشتم كه دروغ نگم، اما مجبور شدم.

 

خدايا به حرمت ماه رمضانت، كمكم كن كه حداقل به اين يه قولي كه به خودم دادم وفا كنم. بقيه اش پيشكش.

خدايا به حرمت ماه رمضانت، منو فراموش نكن. من بدون لطف و توجه تو به هيچ جا نخواهم رسيد !

 

من بنده عاصي ام، رضاي تو كجاست   تاريك دلم، نور و صفاي تو كجاست

ما را تو بهشت ار به طاعت بخشي      اين بيع بود، لطف و عطاي تو كجاست

                                                                                         ( ابو سعيد ابوالخير )

 

 

نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت |

بسكتبال ايران بر بام آسيا یکشنبه 25 مرداد1388 21:29

 

براي من که يه بسكتباليستم و از اون مهم تر برای يه طرفدار پر و پا قرص بسكتبال و از هر دوي اينا مهمتر برای يه ايراني، هيچ خبري خوشحال كننده تر از اين نيست كه ببينه تيم بسكتبال كشورش، باقدرت و اقتدار كامل قهرمان آسيا شد.

 

 

تيم ملي بسكتبال ايران كه براي مسابقات جام ملت هاي آسيا به كشور چين رفته، باقدرت، با ۹ پيروزي پشت سر هم و بدون شكست، با شكست قدرت اول آسيا، چين در كشور خودش و جلوي چشم هواداراش و با اختلاف خيره كننده ۱۸ امتياز براي دومين بار پياپي قهرمان بزرگترين قاره جهان شد.

 

 

تيم ايران و چين تا مرحله فينال هر دو بدون شكست بودن و هر هشت بازي قبلي رو برده بودن، اما ايران ركورد شكست ناپذيريش رو حفظ كرد و تنها شكست چين توي اين دوره رو به اين كشور تحميل كرد.

 

 

دوره قبلي هم ايران با قدرت قهرمان آسيا شده بود، اما چون تيم چين توي اين بازيا نبود، خيليا گفتن اگه چين مي بود، قهرماني به ايران نمي رسيد. تيم چين كه چندين بازيكن توي حرفه ترين ليگ بسكتبال دنيا، NBA، داره چندين ساله كه حرف اولو توي آسيا مي زنه. اما تيم ما اين تيم رو جلوي چشم تمام تماشاچياش و توي كشور خودش با اختلاف بسيار زياد ۱۸ امتياز برد. تازه اگه بچه ها دقايق آخر كوآرتر آخر رو جدي تر مي گرفتن و تفريحي بازي نمي كردن، با اختلاف بالاي ۲۳ امتياز بازي رو مي بردن.

 

 

به هر حال اصلا نميشه موفقيتاي بزرگ بسكتبال توي چند سال اخير رو نديده بگيريم. ايراني كه تا چند سال قبل، زنگ تفريح تيماي ديگه بود، توي اين چهار پنج سال اخير، سه بار پشت سر هم قهرمان جام باشگاه هاي آسيا، دو بار پشت سر هم قهرمان آسيا و قهرمان جوانان، نوجوانان و همه رده هاي سني شدن.

همه اين موفقيتا مديون و مرهون مديريت صحيح برادران مشحون و در راس اونا محمود مشحون، رئيس فدراسيون بسكتبال ايرانه كه پارسال جايزه اسكار مديريت صحيح توي بسكتبال رو از دست رئيس فدراسيون جهاني بسكتبال گرفت.

به هر حال ...

قهرماني پياپي تيم ملي بسكتبال ايران در آسيا، گواراي وجودتان.

 

نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت |

خيال خالي شنبه 17 مرداد1388 23:45

توضيح نويسنده: اين داستان كاملا خيالي و برداشتي از واقعيت است !

 

- تحصيلات؟

با شنيدن اين سوال به وجد اومد. اصلا تموم اين مدتو منتظر مونده بود كه يه همچين سوالي بشنوه. با افتخار سرشو بالا آورد و به چشماي مسئول كارگزيني شركت نگاه كرد. غرق شد در تمام 5، 6 سال گذشته.

- خانم مهندس، بالاخره طراحي برج چندمنظوره نگين رو انجام دادين؟

- بله، هيئت مديره شركت هم كلي ذوق زده شد. خيلي از طرحم خوشش اومد. با اكثريت آرا تصويب شد. خيلي روش زحمت كشيده بودم. نمي خواستم بلندترين برج كشور رو به اين راحتي از دست بدم. نتيجه تلاشمو امروز هيئت مديره تحسين كرد و از بين چندين طرح، طرح من تصويب شد.

- بهتون تبريك مي گم خانم مهندس. واقعا حضور يه مهندس معماري چون شما، براي شركت يه افتخاره. حتما خيلي خوشحالين كه طراح بلندترين برج كشور شدين.

- بله، خيلي.

 

 

- دخترم چي شد؟ برات چي انتخاب رشته كرده؟

يه دفعه تمام برج نگين با همه عظمتش روي سرش خراب شد. تازه روياپردازيش داشت به جاهاي زيباش مي رسيد. حال اومده توي دنيا واقعيت و قراره كه انتخاب رشته كنه. آرزوي هميشگيش يعني مهندسي معماري روي يه كفه ترازو و رتبه چند ده هزاريش، روي كفه ديگه. رتبه خيلي سنگيني مي كنه !

- هيچي مامان، حتي برام شبانه شهرستانم نزده. بايد قيد معماري رو بزنم.

بغضي كه به گلوش حمله كرده بود، فرو برد، مبادا كه بغض در حال تركيدن مادر، بتركد.

مي خواست دوباره امتحان كنه. رفت سايت سازمان سنجش. روي قسمت انتخاب رشته مجازي كليك كرد. روياهاش يواش يواش اومدن سراغش. فقط مي خواست ببينه مهندسي معماري قبول ميشه يا نه. حتي به اين فكر نمي كرد كه پدر و مادرش نمي ذارن شهرستاناي خيلي دور بره. فقط به معماري فكر مي كرد.

با نااميدي تمام روي تمام آرزوهاي دوران تحصيلش كليك كرد، روي مهندسي معماري:

با اطلاعات اين داوطلب، رشته اي پيدا نشد.

برج نگين خياليش رو از دست داده بود. نمي خواست يا نمي تونست باور كنه كه معماري قبول نميشه. اين چندمين بار بود كه روي مهندسي معماري كليك مي كرد تا ببينه نرم افزار براش كجاها رو معرفي مي كنه. اما هر سري، به در بسته مي خورد.

خانم مهندس، شركت، هيئت مديره، برج نگين و مسئول كارگزيني دود شدن رفتن هوا.

تمام اون غرور و افتخاري كه در برابر مسئول كارگزيني در خيالاتش بهش دست داده بود، جاي خودشو به خجالت و آه و حسرت داد.

به جاي اينكه با صداي بلند جلوي مسئول كارگزيني داد بزنه كه تحصيلات من مهندسي معماري است، با صداي لرزان و آهسته به مادرش گفت:

- هيچي. بايد قيد معماري رو بزنم.

و قيد روياهاشو زد.

شايد اگر بيشتر تلاش كرده بود... .

 

 

نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت |

توهم واقعي دوشنبه 12 مرداد1388 0:4

 

توي خيابون قدم ميزدم. به تاكسي مقصدمو گفتم و سوار شدم. يادم افتاد پارسال همين موقع رو. براي اينكه براي روز جوان مطلب بنويسم از يه هفته قبل داشتم فكر مي كردم. اون موقع سركار ميرفتم، اونم يه جاي خيلي دور. يادمه اون شعري كه نوشته بودم رو بيت به بيت موقع كارم سرودم. رفتم به اون پست يه نگاهي كردم. البته اون شعر رو بر خلاف تمام تداركي كه ديده بودم نتونستم براي روز جوان بذارم توي وبلاگم. چند روز بعدش گذاشتم و كلي هم ضد حال خوردم. البته الان همون ضد حال يه خاطره خنده دار شده توي ذهنم.

وقتي نظرات مربوط به اون پستو مي خوندم، به چند تا نظر جالب برخوردم كه اصلا يادم نبودشون.

يكي نوشته بود: فاجعه است. كي اينارو سر هم كرده؟

يكي ديگه نوشته بود: جالب بود. اما فكر كنم بزرگتر شيم اينارو قبول نداشته باشيم.

البته با نظرش موافقم.

عجب حكايتي داره اين گذشت زمان و سن و سال. كوچيكا ميخوان بزرگ فكر كنن و بزرگا، روزاي كودكيشون رو دوست دارن. كوچيكا مي خوان اداي بزرگا رو درآرن و بزرگا با ديدن كوچيكا نوستالژيك ميشن و ميرن تو قديماي خودشون. جوونا بزرگ ميشن. چه بخوان چه نخوان ! بزرگا هم ديگه جوون نميشن. بچه ها جوون ميشن اما جوونا بچه نميشن. بچه ها هم بزرگ ميشن، اما اول بايد جوون بشن. جوونا بچه ها رو كه مي بينن فكر ميكنن خيلي بزرگن اما وقتي بزرگا رو ميبينن شايد خيلي احساس كوچيكي نكنن. بزرگا هم بزرگتر ميشن.

خلاصه قصه عمر، داستاني است بس خواندني اگر نوشته شود و اگر هم نشود تا مدت ها به يادمانديست. حافظه انسان ها هم دچار آلزايمر مي شه و اين يادبود ها را فراموش مي كنه. فراموش مي كنه قصه يه عمر زندگي يه آدمو. فراموش مي كنه يه كتاب كلفت خاطراتي رو كه توش پر از آدماي جور واجور نقش بازي ميكنن. حتي اگه خيلي اوضاع بي ريخت باشه، فراموش مي كنه كه توي تاكسي نشسته !!

آقا كرايه ما چقدر شد؟

قابل نداره داداش. به مناسبت روز جوان مهمون ما باش.

عجب توهمي. فكر كن يه كي به فكر ما جوونا باشه !

نه آقا اين قرطي بازيا به ما نيومده. كرايه ما چقدر شد؟

قابل نداره. حالا كه اصرار ميكني، ميشه پونصد تومن.

اي بابا... من ديروز همين مسيرو اومدم چهارصد تومن دادم. من هر روز اين مسير رو ميرم و ميام. نرخشو ميدونم.

ببين داداش. بد كرديم واست كلاس گذاشتيم و نخواستيم ازت كرايه بگيريم. اصلا تقصير خودمه كه اومدم يه ارج و منزلتي به قشر جوون كشور بذارم... اي خدا، ببين تو رو خدا چه جوري رو اعصاب ما خيط مي كشن.

خيلي خوب بابا... بفرماييد. اينم كرايتون.

بله. خلاصه نتيجه گيري كه از متن ميشه كرد اينه كه اگه جوون باشي و روز جوان سوار تاكسي بشي، بايد بيشتر كرايه بدي. چرا ؟ ... چرا نداره كه. هميني كه هست.

 

خيلي بد بينانه بود... نه ؟

خب حالا ديگه نااميدي بسه. يه كم بريم توي فاز مثبت.

آقايون و خانوما، انقدر ما جوونا مهم هستيم كه يه روز رو توي تقويم ملي به نام ما ثبت كردن. اين بده؟ نه... كي گفته بده؟ خيلي هم عاليه.

عاليه كه من و تو جوونيم و پر انرژي.

عاليه كه من و تو به هر چي كه بخوايم ميتونيم برسيم.

حتي اين عاليه كه من و تو با هم اختلاف نظر داريم ولي هنوز در كنار هميم.

( در ضمن اين خيلي عاليتره كه از اين مطالب برداشت سياسي نشه ! )

من يه جوونم. تو هم همينطور. براي ما قله دست نيافتني وجود نداره. براي ما نوك كوه قاف رفتن مثل دنبال نخودسياه رفتن نيست. ما تا نوك كوه قافم ميريم و نشون ميديم كه انرژي ما بيشتر از اين حرفاس. براي من و تو مانع به عنوان عامل تقويت ارادس.

تو يه جووني. منم همينطور. ما با هم دوستيم.

ما با هم همراهيم.

من و تو ايرانمون و اسلاممونو دوست داريم و اين بزرگترين فصل مشترك ماست.

جوون به هر چيزي كه اراده كه ميتونه برسه.

ما جوونيم..... روزمون مبارك !

 

نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت |

انتقام زمین ! سه شنبه 6 مرداد1388 23:27

 

بشر دارد گند مي زند به كره زمين !

زمين هم به عنوان يك موجود زنده دارد از بشر انتقام مي گيرد.

گاهي بد نيست بنشينيم و بينديشيم كه در گذشته اوضاع چه بوده و الان چه وضعي داريم.

بعضي از مشكلات واضح هستند. كافيست بخواهيم آنها را ببينيم.

 

در گذشته تابستان، تابستان بود و زمستان هم زمستان بود. هر چيزي سر جاي خودش قرار داشت. اينگونه نبود كه خشكسالي بشود و باران نبارد. اينگونه نبود كه در زمستان حسرت يك برف درست و حسابي بماند به دل آدم. بچگي هايم يادم هست كه در حياط خانه قديمي پدر بزرگم چقدر برف مي باريد.

از بس بشر هواي كره زمين را گرم و كثيف كرده كه ديگر معلوم نيست كي زمستان است و كي تابستان. در اخبار شنيدم كه در آمريكاي جنوبي برف باريده و مردم غافلگير شده اند و چند تايي هم مرده اند !! دماي هوا هم در آنجا رسيده به منفي 20 درجه !!! همه مردم آنجا هم شاخ در آورده اند كه اين چه وقت سرماست، آن هم به اين شدت....

 

در گذشته نان سر سفره مردم بركت داشت. آن موقع خانواده ها پر جمعيت تر از الان بودند، اما هيچ وقت دست مرد خانه خالي نبود. هميشه با دست پر به خانه مي آمد. بعد از ظهر ها همه فاميل جمع مي شدند در حياط، دور حوض مي نشستند كنار هم و نان و پنير و سبزي مي خوردند و كلي عشق مي كردند. اما الان چي... . قديم ها دوز و كلك نبود. براي همين بود كه نان مردم بركت داشت.

چند روز پيش يكي از آشنايان رفته بود گوسفند بخرد و به مناسبت عيد مبعث قرباني كند. مي گفت وقتي رفتيم آنجا، فروشنده براي باسكولش سنگ هايي داشت كه وزن گوسفند را هفت، هشت كيلو بيشتر نشان مي داد ! با همان سنگ هم گوسفند ها را وزن مي كرد و به مردم مي فروخت.

خب اين پولي كه اين بابا قرار است در بياورد چه بركتي خواهد داشت ؟؟

همه ياد گرفته ايم كه سر هم كلاه بگذاريم و بس... در آخر هم به خودمان افتخار كنيم كه چقدر ما زرنگ هستيم ! هر وقت هم كه مشكلي برايمان پيش مي آيد يقه خدا را مي گيريم و مي گوييم: خدايا، من چه گناهي به درگاه تو كرده بودم كه بايد اينجوري مجازات بشم ؟!

غافل از اينكه فكر نمي كنيم كه مشكلات ما همه ناشي از رفتار نادرست ماست. هر بلايي هم كه سرمان بيايد به خاطر اين است كه از قوانين جهان هستي سرپيچي كرده ايم و به قول خودمان زرنگ بازي در آورده ايم.

 

آخر در گذشته كجا خبري از ايدز و جنون گاوي و آنفولانزاي خوكي بود ؟؟؟

مگر انسان هم جنون گاوي مي گيرد؟ آنفولانزاي خوك چه ربطي دارد به آدميزاده ؟ تازه ايدز هم كه از ميمون به انسان منتقل شده... اگر همين طور پيش برود مي گويند بيماري جديدي شايع شده به نام " تب گورخري " كه هر كس به آن مبتلا شود مانند گور خر راه راه مي شود !!

اينها همه نتايج دست برد بشر در طبيعت است. ببينيد نسل چند حيوان منقرض شده است. خب اين حيوانات براي زندگي بشر لازم بوده اند. اگر نبودند كه خداي حكيم آنها را نمي آفريد. حال منقرض شدن آنها چقدر براي بشر گران تمام مي شود؟ آلودگي كره زمين چقدر افزايش يافته... از آلودگي هوا گرفته تا آلودگي صوتي، آلودگي آب ها، آلودگي سطح زمين با زباله ها و اين اواخر هم كه آلودگي هسته اي !!

خب كره زمين هم يك موجود زنده است. وقتي اين همه خسارت به او مي زنيم، او هم با آنفولانزاي مرغي انتقام مي گيرد و اگر همين طور به خسارت زندن ادامه دهيم، بيماري هاي جديد تري به وجود مي آيند.

 

بشر دارد گند مي زند به كره زمين !

زمين هم به عنوان يك موجود زنده دارد از بشر انتقام مي گيرد.

 

 

نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت |

رها مي كنم اين دنياي صفر و يك را... رها مي كنم هر آنچه را كه محدودم مي كنند. رها مي كنم نيروي جاذبه زمين را. رها مي كنم اين زنجير هاي آويخته به وجودم را كه نمي گذارند بينديشم، نمي گذارند تفكر بدون تعصب داشته باشم.

دنيايي كه همه چيز را بتوان با صفر و يك مقدار دهي كرد به درد من نمي خورد. دنياي من در بين دو عدد گرفتار شده است. من مي شكنم اين چارچوب را. دنيا را بدون مرز مي خواهم. دنيا را خارج از قالب هاي دست ساز كهنه زهوار در رفته مي خواهم. وسعت ديدم را به پهناي افق مي خواهم. تعاريف را عوض شده مي خواهم. تعريف جديدي از انسان ارائه كنيد. من خسته ام از تعاريف كليشه اي كه هيچ كس از عمق جان به آن اعتقاد ندارد.

دنياي من محدود به صفر و يك شده است. من حتي تفكر فازي را هم نمي خواهم. من دنيايي مي خواهم كه فقط يك در آن تعريف بشود. صفري وجود ندارد. صفر ساخته تفكرات متعصبانه ماست. من به نشانه وحدانيت خدايم، فقط يك را مي خواهم. من يك را مي خواهم براي همه. من عشق را مي خواهم براي همه.

صفر زاييده عقل و يك زاييده عشق است.

همگان در پيشگاه خداوند يكسانيم. صفرسان نيستيم !!

من رها مي كنم نيروي جاذبه زمين را كه مرا گير انداخته و هر آنچه مي خواهد با من مي كند. هر چه را نمي خواهم و به آسمان پرت مي كنم، دوباره به سويم بازمي گرداند. من اين كشش و رها نشدن را نمي خواهم. من جاذبه زمين را خنثي شده مي خواهم. پرواز را مي خواهم به ماوراي آنچه كه اكنون است. من مي خواهم از بالا به يك مشت خاك كه در هم مي لولند نگاه كنم. من مي خواهم از بالا با يك ذره بين نگاه كنم تا شايد انسانيت گم شده اين يك مشت خاك را بيابم و به آنها برگردانم.

من حقيقت انسانيم را مي خواهم. من مي خواهم بدانم كيستم، از كجا آمده ام و به كجا مي روم. من حقيقت را مي خواهم، نه تخيلات مشتي را كه خود به آنچه مي گويند اعتقاد ندارند. من مي خواهم كشف كنم و در اين راه، شك مي كنم. شك مي كنم به بودن و نبودنم، شك مي كنم به همه چيز و همه كس. شك مي كنم كه هستم يا نيستم. آيا مي انديشي كه هستي؟

من از حرف و استدلال و برهان هاي منطقي خسته ام. خدا را با عشق به من نشان دهيد. خدا را با يك به من نشان دهيد.

من اگر نتوانم خدايم را ببينم، پس چگونه به او ايمان بياورم؟ مگر ايمان چي معني دارد: چيزي را ببيني، به آن اعتقاد پيدا كني و به آن ايمان بياوري. به نديده، چگونه ايمان مي آوري؟

خداي من همان گل زيبايي است كه وقتي مي بينمش، به وجد مي آيم. خداي من همان دريايي است كه صداي امواجش، آرامش مي دهد. خداي من همان آسماني است كه وسعتش را اندازه نيست. خداي من عبادتي است خالصانه... اينها همه خداي من هستند و خداي من اينها نيست.

من خدايم را مي خواهم.

 

نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت |

سهل ممتنع چهارشنبه 27 خرداد1388 21:38

 

انقدر رفت تا بالاخره رسيد. به همين سادگي !

 

نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت |