تبليغاتX
Farian

صحنه اول:

سر چهارراه وایسادم... تقاطع میرزای شیرازی با خیابون استاد مطهری. می خوام برم دانشگاه. سر چهارراه منتظرم چراغ ماشینا قرمز و چراغ عابرا سبز شه تا از خیابون رد شم، عجله هم دارم. خ استاد مطهری خیلی پهنه. فکر کنم توش هفت هشت لاین ماشین جا میشه. همشون هم با سرعت زیاد حرکت میکنن. فکر کنم دیگه باید بهش بگن اتوبان استاد مطهری. اگه کسی بخواد وقتی که ماشینا در حال حرکتن از این خیابون رد شه، میتونه ادعا کنه که تا حالا با جونش بازی کرده! واسه همین یه کم مونده به چهارراه، پل هوایی گذاشتن تا ملت از اونجا رد بشن. یه سری هم که حوصله پل هوایی رو ندارن، میان می ایستن سرچهارراه تا چراغ عابرا سبز بشه و رد شن. جالبه که من به تجربه فهمیدم که وقتی چراغ ماشینا قرمز شه، حداقل باید 5-6 ثانیه وایسید تا ماشینایی که خیلی دوست ندارن به قانون احترام بذارن، مرتکب تخلف بشن و بعد وقتی دیدن که دیگه نمیشه خلاف کرد و ماشینای مسیری که چراغشون سبز شده دارن رد میشن، وایسن و شما با خیال راحت رد بشید. میبینم چند نفری رو که 50-60 ثانیه تحمل ندارن پشت چراغ وایسن و همون موقع که میرسن سر چهارراه، بدون توجه به حرکت ماشینا از خیابون رد میشن...

بررسی:

این صحنه ایه که من در هفته حداقل سه روز و هر روز در دو نوبت، وقتی به دانشگاه میرم و برمیگریم، مشاهده میکنم. شاید اگه بخوایم عادلانه قضاوت کنیم، یکسری فرهنگ پایین خودشونو در عبور و مرور نشون میدن. یه عده، اونایی هستن که وقتی ماشینا دارن رد میشن، با عجله و در حال دویدن میان از خیابون استاد مطهری با اون پهنای زیادش رد میشن. اینا در درجه اول برای خودشون مشکل درست میکنن. اگه یه راننده ای حواسش نباشه و بزنه اونو لت و پار کنه، انصافا راننده مقصره یا عابر؟ راننده ای که حق طبیعی خودش میدونه که وقتی چراغ سبزه، بیاد و رد بشه مقصره یا عابری که به خودش اجازه میده که با جونش بازی کنه؟ وقتی شما خودتون با جون خودتون بازی میکنید، به بقیه هم این اجازه رو میدید که با جون شما بازی کنن.

بی فرهنگی دوم مربوط به راننده هاییه که با وجود قرمز شدن چراغ تا 5-6 ثانیه باز هم به حرکتشون ادامه میدن و چراغ قرمز رو رد میکنن. این افراد، هم به عابرایی که کنار خیابون منتظر سبز شدن چراغ عابرا بودن و حالا می خوان رد بشن توهین میکنن و هم حقوق اون ماشینایی رو زیر پای میذارن که در لاین متقاطع، نوبت اوناس که بیان و رد بشن. تازه خوبه که قبل از قرمز شدن چراغ، اول چند ثانیه چراغ نارنجی برای راننده ها به نمایش در میاد. یعنی راننده عزیز، لطفا سرعتتو کم کن چون تا چند ثانیه دیگه چراغ قرمز میشه، نه اینکه تا چراغ نارنجی رو دیدی پاتو بذاری روی گاز که نکنه چراغ قرمز شه و 50-60 ثانیه بمونی پشت چراغ قرمز.

نتیجه:

این یه صحنه ی خیلی خیلی کوچیک بود که ممکنه هر روز برای ما پیش بیاد. شاید رعایت کنیم، شایدم رعایت نکنیم. اما اگه دم از فرهنگ و تمدن 7 هزار ساله میزنیم، باید رعایت کنیم. کاری که جدای فرهنگ، هم به حفظ جون خودمون کمک میکنه و هم به حفظ آرامش راننده کمک میکنه، واقعا ارزش انجام دادن نداره؟ اگر راننده ها مطمئن باشن که در طول مسیر، عابری نیست که یه دفعه بپره وسط خیابون، آیا آسودگی خیال بیشتری نداره؟

به هر حال این صحنه ای بود که شاید خیلی کوچیک، اما از سوی خیلیا رعایت نمیشه. برای با فرهنگ شدن به نظر من دو چیز لازمه: 1- مسائلی رو که میخوایم به بقیه تذکر بدیم، اول خودمون رعایتشون کنیم. 2- از مسائل کوچیک و پیش پا افتاده غافل نشیم که همونا پایه و اساس فرهنگ ما هستن و ما با رعایت نکردن اونا، خیلی از مسائل دیگر رو رعایت نمی کنیم.

 

قسمت اول تموم نشد... در ادامه قسمت اول، یه صحنه ی دیگه مورد بررسی قرار میگیره و بعد یه نتیجه گیری کلی از قسمت اول ارائه میشه. اگه خدا بخواد، ادامه قسمت اول رو چند روز دیگه تو وبلاگم قرار میدم.

 

نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت |

مقدمه سه شنبه 21 آبان1387 21:5

تصمیم داشتم مطالبی در راستای فرهنگ سازی تو وبلاگم بنویسم. به همین منظور یه مدت بود که داشتم یادداشت هاش رو آماده می کردم. شکر خدا یادداشتام همه آمادن. از چند روز دیگه هم اونا رو میذارم تو وبلاگم. اما به خاطر حجم بالایی که دارن تصمیم گرفتم اونا رو توی سه قسمت ارائه کنم که خود قسمت اول، دو قسمتیه. فکر می کنم کار خوبی از آب دراومده باشه. به هر حال این مقدمه رو به عنوان پیش درآمدی بر مطالب " در راستای بافرهنگ شدن " نوشتم. بر خودم لازم میدونم که به خاطر علاقه خودم به این موضوع و اهمیتی که بازخورد اون نزد مخاطباش داره، از هر کی که این سلسله مطالب رو میخونه خواهش کنم که نظرش رو در مورد اونا بیان کنه... پیشاپیش هم از اینکه حجم مطالب ممکنه زیاد باشه و خوندن اون خارج از حوصله، از شما عذرخواهی میکنم.

نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت

عذرخواهی یکشنبه 19 آبان1387 21:3

دکتر میریان کجایی که ببینی؟ کجایی ببینی با اون همه مقام و منصب علمی ای که داشتی، بعد از مرگت برای باارزشترین وسایلت کمترین ارزش رو هم قائل نشدن... کجایی ببینی که کتابایی رو که خودت ترجمه کردی و شاید برات مثل بچه هات ارزشمند بودن، امروز توی طبقه همکف ساختمون قدیم دانشگاهی که سالها توش تدریس کردی و به دانشجو هاش خدمت کردی، به دست همون دانشجوها، مثل یه مشت کاغذ پاره ی بی اهمیت، به این طرف و اون طرف پرت میشدن.

امروز توی طبقه همکف ساختمون قدیم دانشگاهی که تو سالها مدیر گروه آمارش بودی، دانشجوهای خودت رسم نامردی و بی ادبی رو در حق استادشون به جا آوردن... امروز دانشجوهای دانشکده ما نشون دادن که چقدر بی فرهنگن...

کتابای با ارزش تو، امروز مثل یه گوشت قربونی که هر کی از راه میرسه، یه تیکه ازش میکنه و میبره وسط سالن پخش شده بودن و هر کی از هر کتابی خوشش نمیومد، تمام عقده ها و کمبودهای خودشو روی کتابای تو خالی میکرد و اونا رو مثل آشغالی که گوشه لباسشونو کثیف کنه، به کناری پرت می کردن.

امروز کتابای ترجمه شده ی تو، پایان نامه های دانشجویانی که روزگاری تو استاد راهنماشون بودی، مقالات تو و ... زیر پای دانشجوهات له شدن تا دانشجوها فرهنگ والاشون رو به رخ بکشن...

دکتر میریان، من که قسمت نبود تو رو ببینم، من که قسمت نبود توی اون حجم انبوه کارهای علمی که انجام دادی سهیم بشم، من که قسمت نبود درخشش گروه آمار دانشگاه علامه رو که زیر سایه وزنه ی علمی ای چون تو به دست اومده بود، ببینم... اما

من از تو عذرخواهی می کنم...

نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت |

زیباترین طلوع چهارشنبه 15 آبان1387 21:14

می سرایم برایت در یک شب بارانی

در شبی که با خاطراتت سرما را فراموش می کنم

اما نمی گذارم سرمای بین ما، خاطراتمان را به فراموشی بکشاند

شاید تو هم امشب به یاد خاطراتمان باشی

 

می سرایم برایت در حالی که قصد سرودن ندارم

مقصود، پرواز به گذشته های شیرینی است که با هم داشتیم

اما شاید تلخی احوالاتم، از شیرینی آنها تلخ تر باشد

شاید تو هم در حال پرواز در همان آسمان باشی

 

می سرایم برایت در اوج عظمت شب

در لحضات شکوهمندی غرق می شوم

 و می نگرم به غرق شدن عشقی که شاید راستین نبود

به این امید که شاید تو هم در همان دریا باشی

 

امشب بر خلاف شب های دیگر حس شاعرانه به من دست داده

نه این که فکر کنی خیلی استعداد شعر گفتن دارم، نه

ولی شعر بهانه ایست برای تحمل دوری

شاید امشب تو هم شاعر شده باشی

 

دوست ندارم شب را با ویژگی سیاهی بشناسم

چون در خاطرات رنگیت، نقطه سیاهی وجود ندارد

شاید سیاهترین نقطه اش، پایان آن باشد

امیدوارم همیشه رنگی باشی

 

امشب فهمیدم شبگرد ها چقدر خوشبختند

چون آنها همه شب هایشان مثل امشب من است

... مرور خاطرات قشنگی که ناچارند فراموش کنند

امیدوارم که در زندگیت خوشبخت باشی

 

شب، امشب خیال ندارد تاریک باشد

امشب، شب روشنی پیش رو دارم

صبح درخشانی در حال طلوع کردن است

شاید امشب تو هم شب نشین باشی

 

صبح من طلوع کرده است

و من هر چه تلاش می کنم، دیشب را به یاد نمی آورم

اما به طرز عجیبی این صبح زیباست

و من هرگز قبل از این، اینقدر خوشحال نبوده ام...

 

نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت |

 

داشتم کشوی میزم رو که با سلیقه ی خاصی مرتب شده بود(!!) نگاه میکردم. راستش از بی سوژگی به اینجا پناه آورده بودم تا شاید چیز جالبی به چشمم بخوره و بتونم ازش یه مطلب جالب توی وبلاگم بنویسم. کاغذایی که از شش ماه پیش گذاشته بودم توش رو پیدا کردم و با بی اعتنایی دنبال یه چیز دیگه گشتم. کاغذای تبلیغ موسسه فرهنگی علامه سخن که در سال 69 از دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه کارشو شروع کرده بود و حالا کلی خودشو گسترش داده بود... قاب سی دی کنسرت یانی ( آهنگساز محبوب من ) در سال 2006 در آمریکا... قبض این دوره موبایلم... کارت شرکتی که بهش قبل از عید زنگ زده بودم بیاد کامپیوتر قبلیمو تعمیر کنه...

با بی تفاوتی روی کارتو نگاه کردم. یه طرفش کاملا انگلیسی بود و یه طرفش کاملا فارسی. روی اون طرف انگلیسیش نوشته بود:  UPGRADE YOUR LIFE !

چه جمله جالبی... زندگیتان را به روز کنید! ... چند ثانیه به کارت خیره موندم و بعد با خوشحالی، تمام وسایلی رو که از توی کشوم بیرون آورده بودم، با همون نظم قبلی ریختم توی کشوم و با زحمت درش رو بستم(!)

سوژه مورد نظرمو پیدا کرده بودم. شاید این همون جمله ای باشه که خیلی از جوونای امروز بخوان به پدر و مادراشون بزنن. شاید این همون جمله ای باشه که پدر و مادرای ما روزی به پدر و مادرشون میزدن. اصلا فکر کنم این یه جمله ای که همه بچه ها بخوان به پدرا و مادراشون بزنن...

اما اگه ما زندگیمون رو به روز نمی کردیم چی میشد. اصلا با به روز کردن زندگیمون چه چیزایی بدست آوردیم و چه چیزایی از دست دادیم؟ اگه چیزایی رو که از دست دادیم بذاریم روی یه کفه ی ترازو و چیزایی رو هم که بدست آوردیم بذاریم روی کفه ی دیگش، کدوم کفه سنگینی میکنه؟ واقعا ارزش داشت به واسطه ی بدست آوردن چیزایی امروز، وسایل دیروزمونو از دست بدیم یا نه؟

خوب ما با به روز شدن دیگه لازم نیست واسه ی کارای خونه اینقدر جون بکنیم. مثلا لباسامونو میندازیم توی ماشین لباسشویی و با فناوری نانو یه جوری تمیز میشن که خودمون هم که هیچ، اون سازنده ی این ماشین هم نمیتونه باور کنه که یه همچین چیزی باحالی ساخته. اما قدیم چی، باید می رفتیم توی سرمای زمستون یخ حوض می شکستیم و با آب یخ هی این لباسارو می سابیدیم. آخر سر هم بعد از کلی یخ زدگی دست و دست درد و سرما خوردگی، لباسامون خیلی هم تمیز نمیشد..... عوضش ما اگه توی خونه کار می کردیم، دیگه لازم نبود عین مرد خونه بریم بیرون و از صبح تا شب کار کنیم. ما توی خونه به بچه هامون می رسیدیم و اونا رو خوب تربیت می کردیم. نه اینکه بذاریمشون مهدکودک و ندونیم اونجا دارن چه جوری بچمون رو تربیت میکنن.

ما الان اتومبیل ساختیم که باهاش خیلی از کارامونو سریع انجام میدم..... اما در عوض، قدیم کوچه باغای باصفا داشتیم. وقتی از این کوچه باغا رد میشدی و نفسی پر از اکسیژن می کشیدی و صدای آبی رو که از زیر درختا رد می شدن و با صدای آواز پرنده های روی درخت می شنیدی، چاره ای جز لذت بردن نداشتی و طبع شاعریت مجبور بود گل کنه و یه شعر زیبا بگی. اما حالا چی؟ شاید به خاطر نبود همین زیبایی هاست که توی این دوره زمونه کسی دیگه نمی تونه مثل سعدی و حافظ با شعر گفتنش روحت رو به وجد بیاره.

ما الان اینترنت داریم. باهاش می تونیم در آن واحد با چند نفر توی چند جای مختلف دنیا، ارتباط برقرار کنیم. می تونیم بدون دردسر نامه نوشتن، ای-میل بزنیم به یکی اون سر دنیا و می تونیم مطمئن باشیم که چند ثانیه بعد ای-میلمون بهش رسیده. بدون نیاز به پستچی و تمبر و ... . می تونیم باهاش وبلاگ بنویسیم و افکارمونو توش نشر بدیم تا همه دنیا بیان بخوننش. می تونیم راجع به هر موضوعی که دوست داریم، با یه جستجوی چند ثانیه ای کلی اطلاعات گیر بیاریم. آخرین علم روز دنیا رو می تونیم از طریق اینترنت بدست بیاریم..... اما قدیما نیازی نبود که برای برقراری ارتباط خیلی زحمت بکشی. بعد از ظهرا همه افراد خانواده جمع می شدن توی حیاط. خونه ها همه حیاط های با صفا داشتن. شاید بهترین پارک های الان اندازه نصف صفای اون حیاط ها رو نداشته باشن. همه جمع می شدن دور هم، یه چایی، نون تازه با پنیر و سبزی، اگه فصلش بود یه هندونه، یه مشت نخودچی کیشمیش و آجیل با کلی بگو  و بخند.

 شما اون موقع بهداشتتون صفر بود. یه مریضی که میومد،همه اهل خونه مریض میشدن. شما اون موقع میخواستید یه مسافت برید، چند ماه توی راه می موندین. شما اون موقع نمی تونستید برید به کره ی ماه. شما اون موقع نمی تونستید برجای دوقلوی مالزی رو بسازید. شما اون موقع مسابقه رالی نداشتید. شما اون موقع موبایل نداشتید تا هر جا که باشید، بتونید ارتباط برقرار کنید..... عوضش ما مثل شما ترافیک نداشتیم و هر روز اعصابمون پشت ترافیک سنگین خیابونو داغون نمی شد و به زمین و زمان به خاطر ترافیک فحش نمی دادیم. ما اون موقع آلودگی هوا نداشتیم و هر سال تعداد زیادیمون به خاطر مشکلات ریوی نمی مردن. ما اون موقع مرض ایدز رو نداشتیم که ندونیم حتی مکانیزم کارش چه جوریه و چه جوری ما رو مثل برگ خزون  می کشه. ما اون موقع آمار طلاقمون انقدر بالا نبود. اون موقع دزدی و فساد و فقر و گرفتاری ما مثل شما نبود که از صبح تا شب مثل (...) بدویم و آخرش، شیشمون گروی هشتمون باشه. ما اون موقع خونه هامون اندازه قوطی کبریت نبود. ما اون موقع فرقه ی شیطان پرستی نداشتیم. ما اون موقع احترام به بزرگتر داشتیم.

... شاید خیلی مسائل دیگه باشه که بشه مقایسه کرد. اما نمیشه گفت به روز شدن ما بد بود. حتی نیمشه گفت خوب بود. اصلا خوب و بد مطلق توی دنیا وجود نداره. همه چیز نسبیه. با به روز شدن یه چیزایی بدست آوردیم و یه چیزایی از دست دادیم. حلا قضاوت با خودمونه که کدوم واسه ما بهتر بود: بدست آوردن چیزای جدید یا از دست دادن چیزای قدیم.

اما شاید این جمله لازمه زندگی توی این دنیا باشه:  UPGRADE YOUR LIFE ! 

 

نوشته شده توسط فرزاد  | لینک ثابت |